تبليغاتX
Love Book
Love Book

Love

وقتی هستم نیستی

وقتی اومدم رفتی

وقتی برمی گردی رفتم

حتی وقتی

به اندازه ی یک لبخند تصنعی

دیر می کنم

به اندازه ی هزاران قهقهه

از من دور شدی

درست وقتی که چشمانت بازند

من پلک هایم را

روی هم می گذارم

این است

فاصله ی طی نشدنی بین من و تو...

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:41 توسط باران|

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 20:8 توسط باران|

یکی هست تو قلبم

که هر شب واسه اون

مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه

واسه اونه که قلب من

اینهمه بیتابه

یه کاغذ یه خودکار

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه

پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه....

یه روز همین جا

توی اتاقم

یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم

آخه نخواستم

دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که میبست

میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود

نمیتونستم

جلوی راشو بگیرم

میترسم یه روزی

برسه که اونو نبینم

بمیرم تنها

خدایا کمک کن

نمیخوام بدونه

دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو

داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمیخوام

بشه باور من که دیگه

نمیاد انگار....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:21 توسط باران|

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااملکممممممممممم

خوبین؟چه خبرا؟؟؟

راستش اگه چن وقتیه آپ نمیکنم واسه اینه که کلاسام شروعیده

و اینقدرم که ساعتاش مزخرفه شبا مثل جنازه میرسم خونه

و فقط وقت میکنم بخورم و بخوابم

استادامونم بدک نیستن

ولی استادای زبان و فیزیکمون.................

گگگگگگگگگگندن

میدونی آخه نیس من خیلی عاشق فیزیکم و فهم بالایی تو این درس دارم

هر معلم فیزیکی به تیپم میخوره یه آدم مزخرف نفهمه که درک نمیکنه

ما اگه فیزیک دوس داشتیم رشتمون ریاضی بود نه تجربی

اگه از تنفرم از این درس بخوام براتون بگم حالا حالاها طول میکشه

پس بگذریم

کلاسامون خیلی با حاله

مثلا تو یه کلاس N تا دختر داریم

۳تا پسر

البته از یه لحاظم

شوخی کردم

اصلا همون ۳ تا شونم زیادین

خلاصه که این روزا خیلی نمیرسم آپ کنم

ولی بتونم بازم شعرای خوشمل واستون میذارم

بای بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:48 توسط باران|

در رویاهایم

او را می دیدم

او که باهوش زیبا

پر احساس توانا

خلاق و شاد

نیرومند و دانابود

او که مرا

غرق در عشق کرده بود

و از آنجا که رویا

تنها اندیشه ای پر ز آرزوست

هیچ گاه انتظار نداشتم

کسی را بیابم

که وجودش

سرشار از این ویژگیهای نیک باشد

و سپس تو را دیدم

و تو نه تنها

ایمانم را به رویا

زنده کردی

حتی از رویایم نیز

شگفت انگیزتری...

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 17:49 توسط باران|

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی .
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 19:43 توسط باران|

سلام

خوبیییین؟؟؟

راستش فک کردم بعد این همه وقت یه کمم از خودمون بگیم! دیگه فضا خیلی عشقولانه شده!

جاتون خالی چن روز پیش با خاله و دایی و .... رفته بودیم شمال

خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه کنکورا رو هم رد کردم و یه دل سیر خوش گذروندیم!

یه عاااااااااااااااااالمه هم میوه چیندیم

یه صب تا ظهر

۲تامون رفته بودن بالا درخت و با چوب میزدن به میوه ها

میوه ها هم میریختن و ما دنبالشون د جمع کن!

خلاصه کلی میوه چیندیم

یه دل سیرم والیبال زدیم!

تازه با توپ کم باد!

خدا میدونس اگه توپمونم باد داشت احتمالا خونه رو سر بقیه خراب میشد(آخه تو اتاق داشتیم بازی میکردیم!)

خلاصه بعد از کلی وقت یه دل سیر بازی کردیم و کیف کردیم!

خب دیگه تا آپ عشقولانه بعدی

باااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:5 توسط باران|

گاه گاهی دل من مي گيرد

بيشتر وقت غروب

آن زماني كه خدا نيز

پر از تنهاييست

و اذان در پيش است

من وضو خواهم ساخت

از خدا خواهم ساخت

كه تو تنها نشوي

و دلت

پر ز خوشيهاي دمادم باشد...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 17:16 توسط باران|

 

گل من پرپرنشوی

كه بلبلي در باز شدن غنچه تو زبان به سرود باز كرده است

شمع من خاموش نگردي

كه چشمي در پرتو پيوند تو به ديدن آمده است

ساقه گلبن بهار من نشكني

كه دلي به رويش اميدوار تو دل بسته است

آفتاب من غروب نكني

كه شاخه آفتابگرداني به جست و جوي تو سر برداشته است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:58 توسط باران|

نترس!

از اینکه عاشق شوی

با دل و جان

عشق خشنود کننده ترین

و زیباترین احساس دنیاست

نترس از دل آزرده شدن...

در هر کاری خطری هست

و هیچ کاری

پاداشی همچون پاداش عشق

در بر نخواهد داشت

پس خود را به عشق بسپار

صادقانه و با تمام وجود

و شاد باش

که آنچه پیش می آید

شاید تنها سر چشمه ی حیقی شادی باشد...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:51 توسط باران|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت